باز آمدم باز آمدم با سوز و با ساز آمدم ........هذا جنون العاشقین هذا جنون العاشقین
آن کس که مرده است دیگر نمی نویسد.حتی اگر عشق هزار بار هم زیر قباله ی زندگی اش
را امضا کرده باشد.
ولی باز هم این که مرده است ،نمی داند به چه زبانی باید بگوید که نوشتن شطحیات را و تو
را و آیدا را و مهران را و ماهور را و می سم را و بچه را و زندگی را و....
در سرزمینی که بهارش ،درختان به شکوفه های سیاه می نشینند یعنی هنوز زندگی...
خواب می بینم و خدا در مردمک های من نشسته است در نورون های غریب افتاده ام.
و می ترسم از جایی که از جنون خودم فرار نکنم.سال هاست که می خواهم خودم را بسپارم
خودم را رها کنم در آغوش کسی و جیغ بزنم و خنج بزنم به صورتم مثل یک اهوازی همه کس
مرده و به یک باره آرام گیرم برای همیشه ،برای همیشه و قبلش هم فحش بدهم کمی شاید.
به تو و تخم و ترکه ات که همیشه تو بوده اید و من روانی تو بوده ام.بگو به این فک و فامیلتان
دیگر در خواب های من پیدا یشان نشود چون آدم مرده دیگر چیز نمی نویسدو خیلی چیز های
دیگر.
آیییییییییییییییددددااااا
هنوز بند بند این بازی را یاد نگرفته ای جیگر.این که وقتی من بند بازی می کنم بایستی
پایین و مراقب باشی من نیفتم مثل وقتی که من وقتی تو بازی را بند بند می کنی و من
از آن طرف دوباره بند ها را به هم می دوزم که بتوانیم باز هم بازی کنیم مثل حالا که من
مجبورم کلمه بازی کنم...
می روم از زنجیر این کلمات تکراری بیرون .هیچ تعهدی پایبند این تن خاکی نکرده مرا.
هیچ وظیفه ای به من نگفته باید این کوچه های تابستانی بی تو را با خودم حمل کنم.
بی حالتی تنها حالتی است که پس از مرگ همه ی حالت ها در من مانده.حرف نزن.
بگذار حرف نزنم که بنویسم و بسازم.بگذار از درد بگذرم و این کلمات تکراری ذهنم را
ترک کنند.
خشم بی حالتم را به تو تقدیم می کنم و ترس و اعجاب و غیره را...
این معادله گونگی ام را با خودم حمل می کنم .
با من هیچ جا نیا.رو سر بنه به بالین.
در می روم مثل باد و از خود به در می شوی تو.
آن چه در سال های دور رخ خواهد داد به من مربوط نیست.
بیا برویم در اعماق این کما که پر است از بوی ماهی و آویشن و کاکوتی .این خیل عظیم
ماهی های مرده بر ساحل را بی خیال شو عزیز.یک کریمی هست که به او توکل کنیم.
مخاطب را ول کن.
مخاطب من یکی خودمم حتی اگر شما باشید.
دیو نمی رود در جلد خودش.
و مرا بسود و فرو ریخت هر چه خرد و بصیرت بود.
دیوانه ی رویت منم و دیوانه ای تو.
بلیط گرفته راهی بندر عباسم من
بر این خاک سوخته
چه سخت ،سخت است
بی برادری....
لیکو می زنم در خواب.
بخواب ای عشق خوش سودای من...
دیو نمی رود در جلد خودش.
و مرا بسود و فرو ریخت هر چه خرد و بصیرت بود.
دیوانه ی رویت منم و دیوانه ای تو.
بلیط گرفته راهی بندر عباسم من
بر این خاک سوخته
چه سخت ،سخت است
بی برادری....
لیکو می زنم در خواب.
بخواب ای عشق خوش سودای من...
دست بردار از این در وطن خویش غریب.تو هم برو سراغ وطن خودت.بکن از این خاک غریبه.
مخلص کلام این خاک شخم خورده زیر سم ستوران را که گردش افلاک را گرفته با زبان
خوش ترک کن و گرنه به شیوه های نا خوشایند متوسل می شوم.
دست بردار از این در وطن خویش غریب.
۱.دختران هر مافرودیت عصر های تابستان
شکرین چشمانتان را که تجاوز داغ آسمان، پولک می کند
به اعماق خنک دریا های شعور بسپارید
دست هایتان را بکارید در زمین
سبز شوید ،سرخ شوید،زرد ....
دست هایتان را بردارید از واگویه های مردان شوهر دار
به مردان هرما فرودیت شو کنید...
۲.چراغی که در چشم های تو خاموش
در چشم های من روشن
خلوت دلخواه مهیا در چشم های تو
در چشم های من بیابان...
۳.مرزی شکاف خورده
که نمی دانم کجا رنگین پوستان
در من به رقص در آمدند...
بلوچستان دیر زی
لیکو بگو...
شرم از بی وطنی
بازم نمی دارد از سرودن دختران نروژی
شرم از تو
جانم را به آتش می کشد
می سوزد وطن را...
هزار هزار فرسنگ هم که بروی
دیگر به جایی نمی رسی
این وطن تنها شده...
۴.در گوشم مزامیر می خوانند
این لبان نازک و دندان های سفید...
۱.پس چرا هر چه بیشتر خودم را می بینم ،برای تو بیش دلتنگ می شوم...
۲.وقتی این عفونت به مغز برسد،تازه گندش در می آید...
۳.هر دل درد به ازای سه آروغ،چند آروغ به ازای پانصد و شش دل درد؟
۴.دختران بی مزه ی آش پز ،حال این جمعیت را به هم زده اید.می توانید حالا با آن پن کیک
درست کنید...
۵.هدیه ام را هنوز وقت نکرده ام باز کنم.
۶.سر کوچه مان با هوای ابری بدرود می گویم.
۷.خاک بر سرم هنوز از دل تنگی نفسم بالا نمی آید گاهی.
۸.نباشد بر ما که باشیم بر هستی ،ماندگار تر از هسته ی هلویی که نیست می شود از
برای هست شدن هسته ای دیگر در هستی...
۹.باید بدوم و بگویم...
نه با ید بدوم.
بدوم و بگویم...
نه باید بدوم.
بگویم...
نه باید بدوم.
.
.
.
۹.من از شرق آمده ام فقط برای پاک کردن سوراخ های منخرین ات.نفس بکش.اين بوی خوش
از شرق نیامده.
۱۰.ده بار به توان ده بار به توان ده بار هم که بگویم به خرجت نمی رود ،درد می کند جایت
هنوز .این پلاس پاره ی نفرت را جمع کن ای عشق خوش سودای من...
و این قدر الخ که هیچ DOMAINی دیگر نه...
شطحيات؟
۱.صبحی که با بارکلی شروع می شود با چه تمام می شود؟
۲.با من حرف می زنی و من آنچه را که ذهنم ترجمه می کند می شنوم و تو نمی دانی
که این من ،همان من ثانیه ی پیش نیست.پس کیست؟
تو توی ذهن من فقط یک خاطره ای.نمی شناسمت.من دیروز با تو کافه نیا مده ام،آن یکی دیگر
بود.
۳.می ترسم هنوز...
۴.تو نمی فهمی هیچ از غم سگ...
۵.راستی گرگ را ترجمه کرده بودی!(ر.ک به ۲)
۶.گفت که تو مست نه ای ،چرا قر نمی دی؟
۷.دیو بچه ی من ،چی می خوای از جون من؟من که دیگه مامانت نیستم.
۸.چه رعنا شده ای پسر
دختران انار آه!
بترکد استخوانت پسر،بترکد،آه! (لیکوی فارسی)
۹.بابا باقر خوشی؟
۱۰.آینه می اندازد روی صورتم،می ترسم نگاه کنم...
و الخ ....(کجا رفته ای انسجام ،هان؟)
پست سياسی
یارا ارکان این جمله به هم ریخته است .بیا سر همش کن .دارم دیوانه... بچه دارد...
تلمذ ۷
من خود نمی شناسم چون گویم از نشانش
من گوش چون ندارم چون بشنوم فغانش
با ما نمی نشیند آن دلبر خوش اندام
چون دور باشد از من چون گیرم آن میانش
گه گل برون ز غنچه گه خار می نماید
پوشیده است جانش اندر دل عیانش
اندر فراق زلفش دل شرحه شرحه گشته
درآرزوی وصلش وان ابروی کمانش
جان در کمند زلفش دور جهان بگردد
تا گیتی است و گردش می جوید او نشانش
بی کس تو باز می کن آن گوش هم چو جان را
تا بشنوی به گیتی آن شکرین بیانش
*تخلص تکراری بی کس را انتخاب نموده ام چون خوش داشته ام:)
...
قصه اش طولانیست و همین طور کش می آید باز.البته قصه نه،داستان.
بچه های دیروز ،بیچاره ها دیگر اسباب بازی ندارند.می نشینند این جا یا فرقی نمی کند آنجا
غصه ها و مرض هایشان را پخش و پلا می کنند دور خودشان.شلخته اند.بعد که بازی شان
تمام می شود یکی را صدا می کنند که برایشان جمع و جور کند بعد هم اگر جمع و جور نکند
عقده ای می شوند و حالا بیا بچه ی عقده ای را جمع و جور کن.
عقده ای که می شوند یا می روند خودشان را می کشند که جمعیتی را داغدار کنند و بعد
هم روح سرگردانشان بیاید همین دور و بر ها و از داغداری جمعیت ذوق مرگ شود و چون
قبلا مرده این ذوق مرگی دائمی می شود البته تا وقتی داغدار ها خنک می شوند یا
خودشان می میرند.
لعنتی ها !یا می روند به دختر همسایه تجاوز می کنند و دفرار و می ماند پنهان کاری
و پول دوا درمان یک شکم بالا آمده و وصله پینه کردن رسوایی.
آخ! یا می روند کراک و شیشه و هزار زهر ماری دیگر می کشند و بالا می اندازند و حالا بیا
جسدی را جمع کن که مرده شور هم نگاهش نمی کند. یا می ماند یک مخ گوزیده.
یا از همه بدتر ،می روند فیلسوف می شوند و هی درباره ی مضرات زن یا در باره ی مضرات
مرد زر می زنند بی آنکه متوجه باشند اقدس خانم که ۱۲ تا بچه پس انداخته و ساختمان ما را
تی می کشد یا ابول راننده تاکسی ۲۵ ساله ای که در ضمن ساقی خرده پای حشیش است
در محله مان و او هم ۲ تا بچه دارد هم می توانند از این حرف ها بزنند حتی قشنگ ترش را...
بعله آقا،ادامه که دارد خیلی هم طولانی .اما من بی اجازه ی بقیه ادامه اش را انداخته ام در
چاه خلا و سیفون را هم رویش کشیده ام که خوب عمل بیاید.
مرض دارد .مریض است.خودش که نه، کسی توی ذهنش با مرض برج می سازد.مریض دارد.
دکتر نمی روم.حتی اگر بمیرم پایم را در مطب دکتر نمی گذارم.دکتر ها آدم کش اند ولی من
ترجیح می دهم زجر کش شوم.ترجیح می دهم وقتی بمیرم که دور و بری هایم پر باشند از
نفرت من.
-چشمت کور .اگر می رفتی دکتر خوب می شدی.
ولی اگر می دیدند که من با این میکروب ها ،ویروس ها و چرکابه ها چه مجلس طربی راه
انداخته ام،از رشک در خودشان لوله می شدند.
یادم می آید:کسی بود که دوستم می داشت.و می ترسید که از دستم بدهد.من هم
می ترسیدم ازاین که از دستش بدهم و مهمتر از آن ،طرب میکروبی،یروسی چرکی ام را.
این آدم ها چشم دیدن خوشی کسی را ندارند.دور آدم های خوشحال را خط می کشند.
و می روند اندوه آدم های اندوهگین را نشخوار کنند.
(متاسفم که صدا های مربوط به این نوشته را نمی شنوید.واقعا متاسفم)
ذهنی نروک که شرم دارد از بی سوادی خود .ذهنی که درست در لحظه ی نزدیک
شدن به مرز طرب به مرگ بیش از زندگی بها می دهد.
و به قول دوستی که البته حتما منظور دیگری داشته:(خواب نیست مرده است)
همهمه می شنود فقط و تازه می فهمد چه پوسته ی کلفتی از مرگ دور خودش تنیده است.
فرار می کند از تن دادن به زندگی شاید چون زیادی اشراف زاده است.
می ترسد از اور دوز کردن و ترجیح می دهد به مرگی شرافتمندانه بمیرد.
دو نیمه دارد .نیمه هایی هزار رنگ .اما سر آخر نیمه هایش به تنی رای می دهند که تنها حرکت
کند.رای میدهند به گاو بر مایه به منصور حلاج به مسیح و همه ی مثله های دیگر عالم.
چون مثله گی شرافت است.
شرم از همه ی سوراخ هایش شره می کند....
با چنین ذهنی چه باید کرد؟
برای دوست خوشحالی که گفته بود خوشحال است که من دارم می ميرم...
دوست عزیز البته هنوز معلوم نیست که من کی بمیرم ولی هنوز قرار نیست که من
بمیرم و این احتمالا شایعه ای بیش نیست اما باید بگویم از قول دوستی دیگر که:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
برای آيدا
جمعه ها را با اپرا رنگ می زنیم و با شاهنامه زنده می کنیم.
نمی گذاریم که چیزی گم شود.
دوست هایمان را جمعه ها پیدا می کنیم بین نقاشی و درخت و شعر.
من سه ساله می مانم و با ماریانا ازدواج می کنم بالاخره در جنگل.
پایین هم خره حتی در دار آباد.
